بیدلی اندر دل شب دیدۀ بیدار داشت
آرزوی دیدن رُخسارۀ دلدار داشت
***
گاه از پندار فصلش میخراشیدی رُخش
گاه در امید وصلش گونۀ گلنار داشت
***
گاه از برق تجلّی میخروشیدی چو رعد
گاه از شوق تدلّی شورش بسیار داشت
***
گاه ورقای فؤادش گرم در تغرید عشق
زمزمه موسیچه سان و نغمه موسیقار داشت
***
گاه در تکبیر و در تهلیل حیّ لایموت
گاه در تسبیح سبحان سبحۀ اذکار داشت
***
گاه از فیض شهودی محو استرجاع بود
گاه از قبض شروق جلوه استغفار داشت
***
گاه آه آتشین از کورۀ دل می کشید
گاه بر سندان سینه مشت چکش وار داشت
***
گر باد جذبه اش پیچید همچو برگ کاه
گر چه در اطوار خود طومارها اسرار داشت
***
تا بخود آمد که دلداراست آنسلطان حُسن
با جمالش در میان آینه بازار داشت
***
یار با او عشق میورزید و او دنبال یار
یار اندر دیده اش او انتظار یار داشت
***
بیدل بیچاره بودی بیخبر از ماجرا
کوست عشق و عاشق و معشوق را یکبار داشت
***
واقف آمد بر وقوف اهل دل در اینمقام
آنکه فرق و نفض و ترک و رفض را در کار داشت
***
نجم اندر احتراق جذبه ای بیچند و چون
پرتوی از جلوۀ جانانه را اظهار داشت
صفحات۳۶،۳۷