تا دل اندر خم زلف تو گرفتار شده است
کافری پیشه گرفته است و سبکبار شده است
***
دیده از دیدن اغیار فرو بست نظر
زان سپس در ره دیدار رخ یار شده است
***
عشق از نظم کیانی که عیانیست بگفت
سایۀ طلعت دلدار پدیدار شده است
***
وصف عاشق چه توان کرد که وی از دل و جان
هر بلایی که ز یار است خریدار شده است
***
دل بیرنگ بود لوح معانی و صور
ور نه از زنگ هوا تیره و زنگار شده است
***
مصحف است سلّم معرفت و آیات درج
راقیش عارف شیدایی دیدار شده است
***
آیت سُخره مگر سُخره کند مسخره را
یا که افسر بسر قابل افسار شده است
***
ایخوش آن بخت بلندی که در این دیر خراب
تا نخفته است بخود آمد و بیدار شده است
***
آن صبوحی که ز ساقیّ نهانخانۀ عشق
برسیده است شفای دل بیمار شده است
***
حمدلله که ز فضل و کرم و رحمت دوست
دل غمدیدۀ ما مطلع انوار شده است
***
سنۀ نثر نجوم است و یار از سر شوق
دیدگان حسن نجم گهربار شده است
صفحات ۳۷،۳۸