جز تو ما را هوای دیگر نیست
جز وصال تو هیچ در سر نیست
***
این ره است و دگر دوّم ره نیست
این در است و دگر دوّم در نیست
***
دلگُشا تر ز محضر قُدست
محضر هیچ نیک محضر نیست
***
جانفزا تر ز نفحۀ اُنست
نفحۀ مشک و عود و عنبر نیست
***
خوشتر از گفتۀ تو گفتاری
بهتر از دفتر تو دفتر نیست
***
دفتری بیکرانه دریائی
کاندرو هر خسی شناور نیست
***
نرسد تا به سرّ گفتارت
دست جانی اگر مطهّر نیست
***
بهر وصف صفات نیکویت
در همه دهر یکی سخنور نیست
***
آنچه را گفته اند و میگویند
از هزاران یکی مقرر نیست
***
کرمک شب فروز بی پا را
قدرت وصف مهر خاور نیست
***
هر چه و هر که را که می بینم
در حریم تو جز که مضطرّ نیست
***
نبود ذرّه ای که در کارش
تحت فرمان تو مسخّر نیست
***
آنچه از صنع تو پدید آمد
خیر محض است و خردلی شرّ نیست
***
در همه نقش بوالعجب که بود
وین عجب نقطه ای مکرّر نیست
***
یار و دلدار و شاهد و معشوق
هر چه گویند جز تو دلبر نیست
***
ره نیابد بسویت آنکه درو
تیر عشقت نشسته تا پر نیست
***
بسری شور عشقت ار نبود
بحقیقت دم است و آنسر نیست
***
دل که از نور تو ندیده فروغ
تیره جانی بود منوّر نیست
***
برضای تو سالک صادق
هر چه پیش آیدش مکدّر نیست ***
کانچه آمد مقدّر است همان
وآنچه کو نامده مقدّر نیست ***
سالک راه را ره آوردی
جز خموشی و فکر آخر نیست
***
عاشق تشنۀ وصالت را
خبر از هر چه هست یکسر نیست
***
بهر راز و نیاز درگاهت
تن او را نیاز بستر نیست
***
با تو محشور هم در امروز است
انتظارش بِروز محشر نیست
***
آتشی کوفتاده در جانش
عین نار الله است و اخگر نیست
***
عاشقی کار شیر مردانست
سخرۀ کودکان معبر نیست
***
اوفتادن در آتش سوزان
جز که در عهدۀ سمندر نیست
***
آنچه عاشق کند تماشایش
ای برادر بدیدۀ سر نیست
***
لذّت خلوت شبانۀ او
در گل قند و شهد و شکّر نیست
***
مزّۀ بادۀ حضورش در
چشمۀ سلسبیل و کوثر نیست
***
آنچه اندر حضور مییابد
خامه در شرح او توانگر نیست
***
عوض گریۀ سحرگاهش
گر بگوید امید باور نیست
***
لاجرم آن سعید فرزانه
در پی تاج و تخت و افسر نیست
***
هست ایمان باللَّهَش سدّی
که چنو صد سدِسکندر نیست
***
بهتر از لا اِلهَ الّا الله
هیچ حِصنی و بُرج و سنگر نیست
***
اندرین کشور بزرگ جهان
جز خدای بزرگ داور نیست
***
کشتی ممکنات عالم را
جز که نام خدای لنگر نیست
***
آنچه پنهان و آشکارا بود
جز که مجلای یار و مظهر نیست
***
قایل و قیل و قولی و قا لا
جز که اطوار قول مصدر نیست
***
ای که دوری ز گلشن عشّاق
جانت از بوی خوش معطّر نیست
***
ای که غافل ز حال خویشتنی
گویمت چون تو کوری و کر نیست
***
گر بدی کرده ای ز خود میدان
گنه مهر و ماه و اختر نیست
***
تو بهشت خودی و دوزخ خود
جز که نفس تو مار و اژدر نیست
***
ای که خو کرده ای به نادانی
این ره مردمان با فرّ نیست
***
آدمی را در این سرای پنج
جز بدانش جمال و زیور نیست
***
علم آب حیات جان باشد
بهر تحصیل سیم یا زر نیست
***
ور عصایی گرفت موسائی
او کلیم الله پیمبر نیست
***
هر حسین و حسن که می بینی
او شبیه شبیر و شبّر نیست
***
تو درآ از حجاب نفسانی
تا که بینی هر آنچه مبصر نیست
***
رو پِیِ مصطفی شوی بوذر
فیض حق وقف خاص بوذر نیست
***
آخر ای دوستان بخود رحمی
کافرینش به لاف و تسخّر نیست
***
حسن نجم آملی طبعش
چشمۀ حکمت است و دیگر نیست
صفحات ۳۹،۴۰،۴۱،۴۲،۴۳