ساقی بزم محبّت به دو جامی جانا
وارهانم ز کرم از الم هجرانا
***
من ماتم زده در کنج غم و محنت و درد
از که دارو طلبم و زکه شوم درمانا
***
ساقیا نیست روا کاین دل تفدیدۀ ما
در همه عمر بود همدم با حرمانا
***
نیست مقصود بجز دیدن رخسارۀ یار
ایخوش آنکس که شود در قدمش قربانا
***
صائبین را بفروغی برهان از ره شید
تا بدانند که شیدا زکه شده تابانا
***
طائر عشق چه طیریست که جز حبّۀ
دل نبود چینۀ او عقل بود حیرانا
***
چونکه بگذشت به کو کو زدنم دورانی
بگذرد نیز به هو هو زدنم دورانا
***
متحیّر شده است شش که نجم است ششم
صورتش سنبله و برج بود میزانا
صفحه۲۲