از پای تا سرم همه نور ولایت است
نور ولایت است و برون ز حکایت است
***
از دل هر آنچه خاست خدا خواست نی هوا
بنگر که لطف دوست بدل تا چه غایتست
***
ای در نزول واحد و بسیار در صعود
با وحدتت گرای که عین عنایت است
***
دار وجود نظم تمام است بی گزاف
با نظم تام خواجه چه جای شکایت است
***
امکان بجز سمر چه ثمر دادت ای فلان
در بین ایس و لیس چه ربط و چه آیت است
***
با چشم یار مینگرم روی یار را
با بی بصر مگویی که اندر غوایت است
***
شعر حسن که شعله زند از تنور دل از جلوه های پرتو نور ولایت است
صفحه۳۳