شد ازجیب افق پیدا رخ نورانی بیضا
که روشن شدجهان یکسر ازآن حورای بزم آرا
***
درود ای عاشق سرگشتۀدل دادۀشیدا
نوید ای آسمانی پیک یکتای جهان پیما
***
- ۲۱ نمایش
صبا گو آن امیر کاروان را
مراعاتی کند این ناتوان را
***
ره دور است و باریک است و تاریک
بدوشم می کشم بار گران را
در این دیر کهن ایدل نباشد جای شیونها
که صاحب دیر خود داند رسوم پروریدنها
****
خوشا آن مرغ لاهوتی که با آواز داودی
بود در روضۀ رضوان همی اندر پریدنها
باد صبا کجائی گو دوستان ما را
باید حضور دل در پنهان و آشکارا
*******
آیا شود که روزی آیید بر مزارم
تا در کنار خاکم پندی دهم شما را
------------------------------------------------489---------------------------------------
این دو بیت رادررساله{مثل}ودرتعلیقاتم برحکمت منظومه متاله سبزواری دربیان مثل گفته ام
والمثل لهذه الانواع من کل نوع فرده الابداعی
فالمثل من عالم الانوار ارباب الانواع باذن الباری
درکلمه299{هزارویک کلمه}واقعه ای رانقل کرده ام که بدان مناسبت این رباعی را گفته ام
مفتاح قفل خانه دانش دودیده آبست یک دنده هست صرف ودگرنحوای خدا
درراه صرف ونحوبه صرف نهاروشام ازنان وماست حافظه شدمحوای خدا
این بیت رادراول {باب الحمامه والثعلب ومالک الحزین}کتاب کلیله ودمنه که به ترجمه
آن اشتغال داشتم گفتم
درامرمعاش کمترازمرغ مباش اول پی خانه وپس فکرفراش
-------------------------------------------------490---------------------------------
گردویی اگرچه لیک گردولنگی باآن همه نان ونمکم بی نمکی
بامایی اگرچه لیک دورازمایی الحق کلکی وکلکی وکلکی
-----------------------------------------------491------------------------------------
این ابیات رادرپایان مقدمه ای که برکتاب گرانقدر{چهارخیابان باغ فردوس}مرحوم
الهامی کرمانشاهی به تفصیلی که درکلمه 306{هزارویک کلمه }تقریر کرده ام گفته ام
به نام خداوندگارجهان خداوندبخشنده مهربان
نگارنده نقش بالاوپست برآرنده حاجت دل شکست
به زینت درآرنده آسمان به گلهای زیبای استارگان
روان بخش خاک سیه ازکرم روان آفرین ازسرای قدم
به صورت درآرنده قطره آب چه صورت چوقرص مه وآفتاب
خرددادوفهم سخن سازکرد زبان را کلیددر رازکرد
یکی مرغ را چینه آتش کند همان مرغ حق راستایش کند
یکی رانهد برسرش تاج رز شده درجهان هدهدنامور
یکی را دهد زینت از سوی دم چوطاووس گردد در اوعقل گم
ز زنبور شهد گوارا دهد همی گوهراز کان ودریادهد
----------------------------------------------------492---------------------------------
چویادخداوندشودپیشه ات همیشه بخیراست اندیشه ات
به نزد خدابنده ارجمند بود آنکه زوکس نیابدگزند
براین{باغ فردوس}رشک بهشت نوشتم یکی لوح مینو سرشت
گراین لوح من غالی وسامی است فروغی زالهام الهامی است
چوازنسل مردان آزاده ام حسن نام وشهرت حسن زاده ام
28/8/1373ه ش
-------------------------------------------493------------------------------
وقتی حال شگفتی به من روی آورده بود که رساله ای به نام {من کیستم}نوشتم وچنان که
درکلمه509{هزارویک کلمه}اشارتی نموده ام در آن حال بادرخت بهی به گفتگو نشستم وگفتم
ای به به زبان بیزبانی با من به سخن بیا زمانی
من آمده ام کنارت ای به پرسم زتووزکارت ای به
دارم بسرتوباتومیلی مجنون صفت ازبرای لیلی
برگو زچه روی زردداری گویادل پرزدردداری
کان راکه نهاد آتشین است رخساره ورنگ اوچنین است
ازبهرچه قدتوخمیده است وزبهرچه رنگ توپریده است
آیاغم هجریارداری یاباچک وسفته کارداری
یاآن که شدی دچارزردی آنسان که ندیده هیچ فردی
یاروزوشبت حرام شدخواب چون عاشق بی قراربی تاب
یاآنکه زمحنت زمانه تب کرده ای ای رفیق خانه
-------------------------------------------------494--------------------------------
یاآنکه به حال مستمندان دلسوخته ای و زارونالان
یاهست خطازدیده من ای میوه نورسیده من
من غافلم ازنهادت ای به برگوکه چه اوفتادت ای به
دردیده من بجزتومیوه دوشیزه تویی وجزتوبیوه
------------------------------------------495--------------------------------------
دراین ابیات به برخی ازبیوگرافی این کمترین اشارتی شده است
بسی روزوبسی ماه وبسی سال گذشته ازمن برگشته اقبال
چه بگذشت و چه بگذشت و چه بگذشت بیامی پرس ازکوه ودرودشت
بیا می پرس ازکوه گل اندام چه برمامی گذشت ازبام تاشام
بیا می پرس ازکوه دماوند چه بامن کرده الطاف خداوند
بیا می پرس هم ازکوه مازش بیا می پرس ازرودهرازش
بیا می پرس هم ازرودآلش بگوباتوحسن چون بودحالش
بیا می پرس ازدریاوبیشه زدیه اهلم ودیه تمیشه
بیا می پرس ازشهرودیارم بیا می پرس ازاسک وزیارم
بنالم اززیارم اززیارم زنیش ماربادست یسارم
چه گویم اززیاروزهرمارش که درانگشت دستم برده کارش
جوانی کمترازسن مراهق گزیده بنصرم رامارمارق
ززهرش آن چنان بی تاب گشتم که گویی گویی ازسیماب گشتم
----------------------------------------------496-------------------------------
چو مشکی ازهواآکنده گشتم بسی مردم دوباره زنده گشتم
زسوززهروازآماس اندام نه درشب خواب ونه درروزآرام
نه مامم برسرم بودونه بابم پرستارم که بوده پیچ وتابم
زحیه ازحیاتم دست شستم شگفتاکه حیات تازه جستم
زلطف حق دوباره زنده گشتم چوخورشیدفلک تابنده گشتم
بیا می پرس ازلیل ونهارم شتاوصیف وپاییزوبهارم
بیا می پرس ازایران بی نون ازین مولداین یونس ذوالنون
بیاازماه وازاستاره می پرس زشبهای من بیچاره می پرس
بیا می پرس هم ازصبح صادق که مارابودیک یارموافق
به تقدیریگانه داورمن زخردی مادرم رفت ازسرمن
پس ازچندی پدرهم شدروانه سوی خلدبرین جاودانه
چه گویم زانچه آمدبرسرمن پس ازفقدان آن دوگوهرمن
نمودم اندکی ازخودحکایت مپنداری که می باشد شکایت
-----------------------------------------------497------------------------------------------
چه باشدمشربم یعقوبی ای دوست که نیش ونوش آن هردوچه نیکوست
مراآن مشرب درآورده درراه که اشکوابثی وحزنی الی الله
زمردم تاگران جانی بدیدم به القاآت سبوحی رسیدم
هر آن زخمی که دیدم اززمانه برای فیض حق بودی بهانه
زادباروزاقبال خلایق ندیدم جزمحبتهای خالق
هرآن چیزی توراکزآن گزنداست برای اهل دل آن پسنداست
بدان راهست برماحق بسیار چوحق مردم پاکیزه کردار
بسی درجزرومدّ روزگارم بدان را دیده ام آموزگارم
مرااستادکامل کردآگاه که التوحیدتنسی سوی الله
--------------------------------------------------498-----------------------------------
دردرس59کتاب{دروس هیئت}{ج 1ص321}ونیزدرکلمه116کتاب
{هزارویک کلمه}بمناسبت بحث ازکواکب خمسه متحیره درشرح حال خودگفته ام
درعهدجوانی درتهران برای تحصیل یک باب خانه اجاره ای آنقدربه این کوچه وآن کوچه
واین بنگاه وآن بنگاه سرگردان شده ام که متحیره به حیرت آمدندازهرکس سراغ خانه
می گرفتم نخستین پاسخ پرسشم این بود که بچه داری می گفتم آری فقط دونفریم ویکطفل
رضیع بنام عبدالله داریم جواب می شنیدم که خانه اجاره ای نداریم تابالاخره درمسافرخانه ای
یکباب اطاق محقراجاره کرده ایم ومدتی درآ«جابسرمی بردیم وبه درس و بحث خودوادراک
محضراستادان بزرگوارم رضوان الله علیهم آرام وشادکام بودم درا«حال نامه ای بیش
ازیکصدوپنجاه بیت به پیشگاه خداوندسبحان تقدیم داشتم برخی ازابیات آن نامه این
چندبیت است
-----------------------------------------------499------------------------------------
ای خداوندگار سبحانی ای که ناگفته راتومیدانی
فاعلاتن مفاعلن فعلن لطف فرما نگربحال حسن
من به فرمان تو گرفتم زن اوفتادم بکوچه وبرزن
توخودای سرورمن آگاهی هرکجایی که بود بنگاهی
پاسخ پرسش من از خانه اولاًبچه داری تویانه
ازتحیر سر افکنده بزیر چه کنم در جواب او تقریر
نه دروغ است وراست با اما با لن ولیس ولم ولما
با همه فضل و دانش وفرهنگ کج ومعوج شدم چویک خرچنگ
بس که گشتم بکوچه پس کوچه شدم ازلاغری چویک جوجه
کوچه وجوجه راپریشانی کرده هم قافیه که خوددانی
گرتوباشی بگوچه چاره کنی خانه ای ازبهر خوداجاره کنی
ار حسن زاده ات گنهکاراست کاینچنین رنج را سزاوار است
رحم برطفل شیرخوارش کن یابه مامان دل فگارش کن
-----------------------------------------------500--------------------------------------
وحق تعالی نیزجواب نامه رابه بیش از شصت بیت بدین عنوان مرحمت فرموده است
ای جوان مردپاک آزاده دوست مهربان حسن زاده
فاعلاتن مفاعلن فعلن چشم ماشدبه نامه ات روشن
نامه ای کاینچنین بلندبود بایدازچون توارجمندبود
آفرین برتوبادونامه تو نقش شیرین شهدخامه تو
آن دبیرفلک عطاردما ازدبیری بداداستعفا
که کسی را چنین قلم باشد خوددبیری من ستم باشد
زهره ازوجدچنگ زددردف زده کف الخضیب کف برکف
شده برجیس مشتری که بها می دهم در ازای آن خود را
آنچه درآسمانم افرشته است دست ازکارخودفروهشته است
مشک راباگلاب بسرشته است نسخه ای بهرخویش بنوشته است
شد فضای فلک پرازبه به زهره ازشعر توزند چهچه
------------------------------------------501---------------------------------
لیک ای پادشاه ملک سخن حسن آملی پاک دهن
هرچه بینی دراین نشیب و فراز همه با حکمتی بوددمساز
هرکه اوراروان بیداراست داندهرکجاگل است باخاراست
گربسرّالقدرخبریابی خیربرخیرسربسریابی
رباعی
ای آن که خودانجامی وآغازای دوست هستی توئی ونداری انبازای دوست
کارم بگره فتادچون جوزگره بایدکه زدست توشودبازای دوست
----------------------------------------------474-----------------------------------
انّا لله و انّا الیه راجعون
روز سه شنبه7ع1سنه1412 ه ق =26شهریور1370 ه ش درقم بعد از درس صبح حالم سخت دگرگون شد به نحوی که مقدّمات کفن و دفنم را فراهم کرده بودم و این غزل را از رویداد آنحال
گفته ام
مژده ایدل که شب هجر به پایان آمد پیک روح القدس از جانب جانان آمد
زان دلا را که در این باغ وجودت آراست جنّت ذات طلب کردی و خواهان آمد
جز خداوند نبوده است در اندیشۀ تو که جزای تو خداوند به احسان آمد
سنگ زیرین رَحی بوده ای از گردش چرخ عرصۀ گردش تو روضۀ رضوان آمد
هر چه بُد محنت ایّام زَبَد بود و برفت هر چه باقی است همه منحت یزدان آمد
آنچه در مزرع دل تخم وفا کاشته ای همه نور و همه حور و همه غلمان آمد
آفرین بر قلم صنع که لوح و قلمی همه برهان و همه عرفان و همه قرآن آمد
چشمۀ آب حیاتست دهانی که از او همه درس و همه بحث و همه تبیان آمد
--------------------------------------------475----------------------------------------------
تن خاکی بسوی خاک روانست ولی دل عرشی بسوی عرش خرامان آمد
ای عزیزان من این نشأه دنیاوی ما به مثل این که چو زندان و چو زهدان آمد
چو بگورم بسپردید نشینید به سور نه که در سوگ کسی باشد و نالان آمد
خویش را بهر ابد نیک بسازید بعلم علم و عمل دو سازندۀ انسان آمد
حمدلله که حسن تا ز ندای خوش دوست
اِرجِعی را بشنیده است غزلخوان آمد
------------------------------------------476---------------------------------------------
شکرانۀ موهبت الهی
در آمدیم ز پندار ناصواب گذشته ایم ز اوهام شیخ و شاب ای دوست
ندیده ایم در اهل زمانه صدق و صفا بریده ایم از این دیو و دد مآب ای دوست
به صورت بشری آدمی و در سیرت بسان بیشه انبوه از دواب ای دوست
سراب را بگمان این که آب حیوان است سراب می طلبیدیم با شتاب ای دوست
به حق ساقی خمخانه شراب طهور مدار تشنه ام از کوثر شراب ای دوست
سخن ز ذره چه گویم ز ذره پروریت شده است ذره تو رشگ آفتاب ای دوست
تراب تست که در دستگاه قدس ازل شده است حامل اسرار بو تراب ای دوست
ز حمل بار امانت اگر چه تن خسته است به ن و القلم است لوح دل کتاب ای دوست
اگر نه رفع حجاب از کتاب می شاید چرا کتاب تو گردید بی حجاب ای دوست
اگر نه جدولی از بحر بیکران وجودیم چگونه وهب و خطاب اوست اب تها ای دوست
{مصرع قبلی را خیلی کنکاش کردیم که چگونه خوانده میشود نسخه ای که داریم بلحاظ خطاطی بگونه ای است که حدّاقلش اینست که ما سواد خواندن آنرا نداریم به خود کتاب رجوع شود }
ز عشق و شوق عطایای تو غزلخوانم که شکر موهبت تست بیحساب ای دوست
حسن تویی و حسن را حسن نما کردی عنایتی است که فرمود آن جناب ای دوست
-------------------------------------------477-----------------------------------------------
تازه بتازه نو بنو
جلوه کند نگار من تازه بتازه نو بنو دل برد از دیار من تازه بتازه نو بنو
چهره بی مثال او وهله بوهله روبرو برده ز من قرار من تازه بتازه نو بنو
زلف گره گشای او حلقه بحلقه موبمو موجب تارومارمن تازه بتازه نو بنو
عشوه جان شکار او خانه بخانه کو بکو در صدد شکار من تازه بتازه نو بنو
دشت و چمن چمد چو من لحظه بلحظه دم بدم ز صنع کردگار من تازه بتازه نو بنو
لشکر بیشمار او دسته بدسته صف بصف می گذرد کنار من تازه بتازه نو بنو
شکر و ثناب او بود کوچه بکوچه در بدر شیوه من شعار من تازه بتازه نو بنو
محضر اوستاد من رشته برشته فن بفن عزت و افتخار من تازه بتازه نو بنو
دشمن سنگدل برد گونه بگونه پی به پی سنگدلی بکار من تازه بتازه نو بنو
حسن حسن فروزد از سینه بسینه دل بدل
ز نور هشت و چار من تازه بتازه نو بنو
------------------------------------------------478--------------------------------------
بنده بیدار
چه خبرهاست خدایا که ندارم خبری کو مرا خضر رهی تا که نمایم سفری
با که گویم که چه ها می کشم از دست دلم با تو گویم که ز احوال دلم با خبری
اسم اعظم که ز احصا و عدد بیرونست اسم آه است نصیبم نه که اسم دگری
حاصل آن همه از گفت و شنود شب و روز بجز از حیرت و دهشت چه مرا شد ثمری
دگر از ذره روا نیست دهن بگشادن فهم ذره است چو فهمیدن شمس و قمری
دیده آن که به روی تو نباشد نظرش نتوان گفت مر او را که تو صاحب نظری
ای خوش آن بنده بیدار بدیدار رخت دارد از عشق وصالت به سحرها سهری
صمت و جوع و سهر و خلوت و ذکر بدوام خام را پخته کند پخته شود پخته تری
چون که خود عین سلام است بهشت است نظام مظهر اسم سلام است هر آنچه نگری
از دغلبازی و سالوسی نسناسی چند دین حق را چه زیان است و چه خوف و خطری
آن همه اشک بصر کز حسنت جاری شد
باز از لطف تو داراست چه اشک و بصری
--------------------------------------------479----------------------------------------
علّم الاسماء
چون پدر ای پور آدم مظهر اسماستی مظهر اسماستی و شاهد یکتاستی
شاهد یکتاستی و لؤ لؤ لالاستی لؤ لؤ لالاستی و بهترین کالاستی
بهترین کالاستی و در تو ناید کاستی در تو ناید کاستی و روی در بالاستی
روی در بالاستی و برتر و والاستی برتر و والاستی و بر همه مولاستی
بر همه مولاستی و با همه یکجاستی با همه یکجاستی و خود تن تنهاستی
علّم الاسماءنه از بهر پدر آمد فقط ای برادر هم برای جملۀ ابناستی
کیست آدمزاده تا تعلیم اسمایش نشد نیست آدمزاده آن کو ز آدم و حوّاستی
آن که شد بار دوم زائیده آدمزاده است این سخن خوش یادگار حضرت عیساستی
آدمی زاده چو در بار دوم زائیده شد محرم اسرار حق از ذرّه تا بیضاستی
از خودی خود بدر آ تا که گردی بی حجاب هر چه خواهی آن زمان در نزد تو پیداستی
آزمودم این سخن را بارها در ذات خود تا بدانی نیست گفتار من الّا راستی
کیست نجم آملی سرمست جام دست دوست زین سبب پیوسته اندر شورش و غوغاستی
------------------------------------------------480--------------------------------------
لامّ عمرٍ و باللوی مربع
این ابیات ترجمه قصیده عینیه سید حمیری-رضوان الله علیه{ لامّ عمرٍ و باللوی مربع}
درباره روز مسعود و مبارک غدیر خم است که آن را به تفصیل در کلمه کتاب501کتاب
هزار و یک کلمه بیان کرده ایم و اینک به نقل همان ترجمه اکتفا می کنیم
در لوی بدیدار ما را خانه ای خانه رفت و شد ویرانه ای
زان فضای جانفزای دلربا وحش اندر وحشت و مرغ هوا
یک نشانی زان دیار یار نیست همدمش جز عقرب جرّار نیست
نیست یاری تا کزو دل خوش بود غیر مارانی که آدم کش بود
آرمیدم چون در آنجای شگفت آسمان دیده باریدن گرفت
یاد آن جانانه ام آمد بسر آتش حسرت ز قلبم شعله ور
تا خیال یار دیرینم فتاد آتشی در جان شیرینم فتاد
در شگفتم از گروهی در جهان در حضور خاتم پیغمبران
کآمدندش در مکانی مشتهر عده ای راحب شاهی بد بسر
--------------------------------------------481------------------------------
جمله گفتندش که ای خیر الانام بعد تو ما را که می باشد امام
مصطفی فرمود گر سازم عیان کیست بعد از من امام انس و جان
با رسول خویشتن کاری کنید که به موسی کرد آن قوم پلید
ترک هارون وزیرش کرده اند دست اندر دم گوساله زدند
{پوزه ها زیر دمش اسپوختند خرمن هستی خود را سوختند}
این سخن از آن رسول پاک زاد حجتی گویاست بر اهل رشاد
بعد از آن بر آن رسول پاک بین آمده دستور رب العالمین
احمدا بر گو به مردم این پیام تا مر آنان را شود حجت تمام
ور نگویی نیستی بر ما رسول آن همه سعی تو کی باشد قبول
ترس گر تو را باشد از آن واین من تو را باشم نگهدار و معین
پس زجا برخاست آندم مصطفی تا کند امر خدا را برملا
بود اندر دست او دست علی {افتخار هر نبی و هر ولی }
وه چه نیکودست دست مصطفی وه چه نیکو دست شاه اولیا
-------------------------------------------482----------------------------------
در میان جمله افرشتگان حق تعالی شاهد اندر آن میان
{گفت هرکس رامنم مولی و دوست ابن عمّ من علی مولای اوست}
اوست بعد از من امام انس و جان نی فلان و نی فلان و نی فلان
می نشد خرسند کس از کار او متهم کردندش از گفتار او
لب گشودند از پی چون و چرا چشم پوشیدند از خیر الوری
گمره آن قوم جهول بوالفضول ناپسندش اوفتد قول رسول
در غضب هر یک زخودبینیشان گوئیا ببریده شد بینی شان
قصد حیله کرد با مولایشان ای دو صد لعنت بر آن شورایشان
تا که از تدفین او برگشته اند جملگی از دین او برگشته اند
حرف دیروز پیمبر کز اله آمده کردند مر او را تباه
آنچه شد زان بیخرد نامردمان سود دادند و گرفتندی زیان
قطع ارحامش نمودند از ستیز حق جزایشان دهددر رستخیز
چون که فردا شد قیامت راقیام آن همه لب تشنه وخشکیده کام
----------------------------------------------483------------------------------------------
نی مر آنان را زحوض اونصیب نی شفاعتخواهشان باشدحبیب
وسعت آن حوض چون دریا بود نی بقدر رایله تا صنعا بود
پرچمی در وی بود افراشته آب اندر وی بود انباشته
نهر کوثر می شود جاری از آن پرچم وی رهنمای مؤمنان
در سفیدی آمده بهتر زسیم سنگ ریزه اندر او درّیتیم
خرم است ورنگ رنگ و مشک فام بوی جنت آید از وی درمشام
ظرفهای آن بسی جالب بود ساقی آن پور بوطالب بود
سوی او آیند تا نوشند از آن بشنوند نفرین و رد بی امان
کای گروه اوفتاده در ظلال مر شما را نیست این آب زلال
این برای احمد و یاران اوست وانکه او را حب فرزندان اوست
رو بدست آرید دیگر آب خورن یست این حوض رااز برای گاو وخر
هر که از آن حوضشان نوشیده است جامه عزت به خود پوشیده است
روز محشر پنج بیدق آشکار زان همه یک بیدقستی رستگار
----------------------------------------------284----------------------------------------
بیدق گوساله و فرعون او بیدقی از سامری زشتخو
بیدق ادلم سیاه نابکار بیدقی از نعثل دور از شعار
این چهار و پیرو آئینشان بینشان اندر هلاکت بی نشان
پنجمی را قائد او حیدر است این نه از من از خدای اکبر است
{ای گروه شیعیان شادی کنید همچوسرووسوسن آزادی کنید}
حمیری باشد ثناگوی شما گر چه بند از بند او گردد جدا
بر نبی و حیدر داماد او رحمت حق بادتامیعاد او
از حسن داری خبر ای کردگار کو محّب احمداست و هشت وچار
نی به تقلید است بل دارد یقین رستگاری نیست اندر غیر این
در ازل شد با علی پیوند او گر جدا سازند بندازبنداو
------------------------------------------------485---------------------------------
ابیات ذیل رادرطلیعه کتابم{گشتی درحرکت}به عنوان{سرودگشت دردشتوچمن}سروده ام
صبا از من به اخوان صفایم پس از عرض تحیات وثنایم
نمالطفی بگوباهریکشان که ای آزاده باعزت وشأن
بحمدلله باغ و بوستانم بود در انتظار دوستانم
گرت با دین و دانش همدمی است گلستانم یکی آکادمی هست
به گلزارش فراز شاخسارش سرود دلکش آید از هزارش
بیا گشتی دراین دشت و چمن کن دماغ روح را تازه چومن کن
بیا در عرصه مینوی راغش بیابی جانفزایش همچو باغش
چمن از خرمی چون آسمانست فضایش یکسره رنگین کمانست
ز شادابی گلهای دل افروز فروغ شب حکایت دارد از روز
ز گلبنهای باغ و گلشن او چمنهای بسان جوشن او
-----------------------------------------------486----------------------------------------
بهشت اندر بهشت اندر بهشت است همه با مشک و با عنبر سرشت است
ز هر یک دسته گلهای بهشتی همی بینی چه گشتی وچه کشتی
دراین کشتت بابی مدّعی را رهاسازی زخودچون وچرارا
مکن این نکته راازمن فراموش مپنداری طبیعت هست خاموش
طبیعت تاروپودش جنب وجوش است خموش است و همی اندر خروش است
طبیعت مخزن اسرارهستی است بیان دفترادوارهستی است
طبیعت همچو تو باهوش وگویاست به راه خویشتن پویا وجویاست
سکوت اوبودرازنهانی ازاین رازش چه دانی وچه خوانی
چه گویم ازافول وازفروغش چه گویم ازغروب وازبزوغش
طبیعت هست دایم درجهیدن برای رتبه بهتر رسیدن
طبیعت یکسره عشق وشعوراست طبیعت طلعت{الله نور}است
بروبرخوان{اتیناطائعین}را جواب آسمانهاوزمین را
زشأن{کل یوم هو فی شأن} در عالم هرچه می باشدازایشان
---------------------------------------------487---------------------------------------
دوآن هیچ چیزی نیست یکسان زاجرام وزارکان وزانسان
زبس تجدیدامثالش سریع است جهان راهردمی شکل بدیع است
زبس تجدیدامثالش حدید است {وهم فی لبس من خلق جدید}است
به هرآنی جهانی تازه بینی چودریک حدویک اندازه بینی
زچابک دستی نقاش ماهر تورایک چیزبنماید به ظاهر
جهان ازاین جهت نامش جهان است که اندرقبض وبسط بی امانست
دمادم درجهیدن هست آری که یک آنش نمی باشدقراری
بیااندر طبیعت بین خدا را پدید آرنده ارض وسمارا
دراین باغ طبیعت ای دل آگاه زهرشاخی شنو{انّی انا الله}
اله آسمانست و زمین است چه پنداری جداازآن واین است
بیادرراه حق جویی کامل برون آازخداگویی جاهل
که درآن سوی هفتم آسمانست لذاازدیدۀ مردم نهانست
مراشهروده وکوه ودرودشت به روی دلستانم هست گلگشت
-------------------------------------------------488---------------------------------
دراین باغ دل آرایک ورق نیست که تاروپودش ازآیات حق نیست
نماگشتی دراین باغ الهی نمایندت همه اشیاکماهی
خدایاراست یاران حسن را
برای گشت این دشت و چمن را
------------------------------------------------489---------------------------------------
------------------------------------------------463------------------------------------
والأنسان مفطورلفهم الحقائق ببرهان لمٍّ أوبإنٍّ بدِقَّةٍ
وطینتُه قدخُمِّرت بالتعقّلِ فإمّابمعلولٍ وإمّابِعلَّةٍ
فماخالف البرهانَ إلّٰا معاندٌ قدانسلخ بالخُرقِ عن دین فطرةٍ
ولایُنکرالعلم الشهودی عاقلٌ بل العقل فی النیل بِهِ کاذَّریعَةِ
وروحک مشتاقٌ اِلی سَیب رزقِهِ
وجسمک مفتاقٌ الی اکلِ طعمةٍ
فذاک بمامن سنخِهِ فِی اعتلائِهِ وهذابمٰامِن جنسِهِ فی غُضوضَةٍ
ولایشبع ذاک باَنواررزقِهِ وقدشَبَعَ هذابِمَرّٰاتِ لقمةٍ
فذاک وراءالجسم من سوسة السَّنیّ کبارِئِهِ فی الحیطَةِ والألُوهةِ
وهل تذکر العهدَالذی کنت تغتذی دمَ الطمث من اُنبُوبَةٍ بإسمِ سُرَّةٍ
فسُرَّتُکَ کان مَدٰی أشهرٍ فَماً کذلک سُرّاتُ کثیرِالأجِنَّةِ
وهذاالفمُ المُولودُ من أمرربّه قدانفتح والسّرةُ منه سُدَّتِ
--------------------------------------------------464-------------------------------
وفی الجنَّة کان الغِذاءلأهلها ببرنامجٍ فی بُکرةٍ وعشیَّةٍ
ودارُالسلام الجنّةُ وهی وصفُها وکان سلامُ الجسمِ فی حفظِ صحّةٍ
فمن جاوَزَعن مرّتین غذائه قدانجرّالامراض إلیه بأکلَةٍ
ففِی الأثَرمَن جاوَزَالأکل عنهما فهوحرٍبالمَعلَفِ والعلیقَةِ
والإنسانُ قدخصَّ بِأخذِغذائِهِ من السمعِ فالسمعُ فَمُ الأریَحیَّةِ
وعَلَّمَهُ اللهُ البیانَ بذاالفمِ به صارذانطقٍ بإنطاق نیَّةٍ
نَعَم کلَّ شئٍ أنطقَ الله ذوالعُلٰی فلاریب للإنسان مٰامِن مزیَّةٍ
سوی تلک الأفواه فمٌ آخرلهُ مسمّیً بقلبٍ یغتذی من حظیرةٍ
حظیرة قدسٍ وهی عین حیوتِهِ بل الکلُّ منهاکلَّ آنٍ تروَّتِ
ومایُدرِک القلبُ فذاک هوالغِذاء وغیره إعدادٌ بانحاءِعُدَّةٍ
واِدراکُ الإنسانِ جمیعَ العوالم دلیلٌ عَلٰی مافیهما مِن نظیرةٍ
ومدرک شئُ مُغتذیهِ ومُدرَکه غِذاء لَهُ فاثبُت بتلک الدَّقیقةِ
--------------------------------------------------465-------------------------------
مُغائِرُشئٍ لایکون غذائَهُ فبَینَ الغِذاوالمغتذی نحوُ نِسبَةٍ
وأسرارالافعال العِبادیةِ لَنا هی کُلَّهاالأنوارُعندَالنَّتیجةِ
وماأمَرَالمولیٰ به فیه حِکمةٌ تعودُإلینامن صیامٍ و حجَّةٍ
وماقَدرُالإنسانِ وماوزنُهُ إذا تأنَّفَ کالشیطانِ مِن فِعل سَجدَةٍ
ومایُعباُبالمالِ وَالجاهِ لَوخَلَت صحیفةُ الأعمالِ من إعمالِ سَجةٍ
وَأنتَ تَشاءُ اللهَ رب العوالم
فمِن سِرِّک اطلُب وجهَ تلکَ المَشیَّةِ
وطالبُ شئٍ وٰجِدُ الشئ مجملاً کحُکمِ النِّداءِحُکمَ أوّلِ وَهلَةٍ
فکیف تُنادِی اللهَ مالم تُشاهِدِ شُهودَالعیانِ أوشهوداًبخُفیةٍ
هوالصمدُ لایعزبُ عنه خردلٌ جداولُهُ کالبحرِأوکالبُحَیرَةِ
جَداوِلُ أخریٰ ماتریٰهاکأنهُرٍ وقدجَرَت عن أصلٍ کَنبتِ فَسیلةٍ
فمِن وَحدَةِعین الهویة إنَّکا بجدولک الحقَّ تُنادی بخُبرَةٍ
---------------------------------------------------466----------------------------
فالإنسان طبعٌ برزخٌ ومفارقٌ ویدعوالإلٰه کالعقولِ البسیطةِ
بسیطٌ یصیر نَفسَ مایُقبِلُ إلیه قدیمٌ حدیثٌ ذوسکونٍ وحرکةٍ
نباتٌ وحیوانٌ ونطقٌ ومعدِنٌ سماءٌوارضٌ جامِع کُلّ جُمعَةٍ
إمامٌ مُبینٌ فیهِ احصاءُ کلّ شئ کتابٌ حکیمٌ حائزکُلّ حکمةٍ
وَیَرقٰی إلی اُمِّ الکِتاب فیتّحد به ثم تُتلی فیهِ کلُّ قضیَّةٍ
وقدقیلَ فیهِ فوقَ حدّالتجرُّد ولکنَّهُ تَعریفُ رسمٍ بِخَصلَةٍ
مُواصلةُ الأجسادِعندَالتَّجاوُرِ فإنَّ النکاحَ جاءَ أعظم وَصلةٍ
وعنداتّجاهِ النَّفسِ شطرَ المُفارِقِ تَراهافناءً مثلَ بحرٍوَقَطرَةٍ
وهَذاالفَناءُذُومراتبَ لاتُعَدّ عَلٰی حَسَبِ أحوال نفسٍ زکیَّةٍ
وَعرضُ المِزاج الآدمیِّ لَمایُحَدّ وأعدَلَه کانَ لِنفسٍ کریمةٍ
هوالمرکزفالأقرب منه أعدَلُ مِنَ الأبعَدِعن هذه المرکزیّةِ
-------------------------------------------------467-------------------------------
وأسباب هذاالإعتدالِ عدیدَةٌ مِن الفاعِلاتِ القابلاتِ العدیدَةِ
وأحوالُ الآباءِکذاالأمُّهاتُ مِن أمورٍلِأصل الإعتدال قَوِیَّةٍ
کماأنَّنَفخَ الرّوحِ فی الوالِدِینِ قَد تَلَوَّن أعنی نفخةً بعدَ نَفخَةٍ
ففی الأب والأمّ تَلَوُّنُ نفخِهِ تَعالی کماأنّ المیاهَ استَشَتَّتِ
ونالالنی مِن أنعُمِ اللهِ إنّها قِداسَتُه ما کانَت لِأُمیِّ العقیلَةِ
ولِلشئ أنحاءُ الخزائِنُ رُتَّبَت واُمُّ الکتابِ أصلُهامِن خزینةٍ
وماهوفوق العقلِ أوّلُ صادرٍ فَقَدصَدَرَعن ممکن الازَلِیَّةِ
هَباءًیُسَمّی الصادِر الأوَّل کما یُسَمّی عَماءًفی الروایاتِ العِدَّةِ
وإیاکَ والتسویفَ والسّاعةُ دَنَت
هُشاشَةُ سوفَ ما تریٰمِن بقیَةٍ
وماهذه الدّارُلَنالِلإقامةِ وقدکُتِبَت فی بابِها ادخُل لِرحلَةٍ
وَلاتَصحَبِ الأشرارَفی أیِّ محفلٍ ولا تَقبلِ الأفکارَ مِن غیرِنَظرَةٍ
-----------------------------------------------468----------------------------------
فلا تَترُکِ الأسحارَإن کنتَ ساهِراً ولاتُهمِلِ الأذکارَ فی أیِّ وَقعةٍ
وإن قیلَ قِدماًللحروبِ رجالُها کذاک رجالٌ لِلشَّریدوقَصعَةٍ
ولاتَجزَعی یانفسُ من عَوزِطارِفٍ ولاتَفرحی یانفس من فَوزِعیشَةٍ
وماقیمةُ الدّنیاالدَّنیَّةِ إنَّما تری دَیدَنَ الدُّنیاالیفاًلِسِفلَةٍ
ثِقی بالذی ایّاه یقصدمَن سواه دَعی مادَعاه الغاغةُ مِن دنیّةٍ
وإیاک والدّون الذی کان فانیاً علیک بمافیهِ ابتغاءالأعِزّةِ
ولایشتکی الحرُّمِن أناسٍ وبَأسِهِم فإنَّ هوانَ الدهرِدونٌ لِشکوةٍ
ولیس مناصٌ من أناسٍ وبأسِهِم فلابُدَّمن إغماضِ أوهامِ فِرقةٍ
ویاقومِ هل من مَخلصٍ یُرتجی لَنا أمِ الحکمُ أن نرضی بتلک البَلیَّةِ
لکَ الویلُ والتَّعسُ لإن کنت جائراً علی أضعفِ المخلوقِ کان کنَملةٍ
اذا قیس ذنبٌ مّا إلی ذنب آخر فذاعندهذامِن ذنوبٍ صغیرةٍ
إذا ما نظرتَ اللهَ جلّ جَلالُهُ تری کلَّ ذنبٍ من ذنوبٍ کبیرةٍ
----------------------------------------469-----------------------------------
ونصبح فی أمرٍونُمسی بآخر
نروحُ ونغدُو فِی الأمانِی الرَّزیَّة
مضی الأمُدوالوقتُ قدأقبل الأبد علی ماانقضَی العُمرَلقدضاع ثروتی
وادبرتِ الدُّنیافقددانَ ضجعتی واَقبلت الأخری فقدحانَ رحلَتی
کرهتُ أموراًکانت الخیرَکلَّهُ وأحببتُ الأخری وَهیَ عین الکریهةِ
تمیُّنتُهاثُمَّ توخَّیتُ بعدَذا بأن لم تک تلک الأمانی مُنیتی
وأُمنیَّةٍ فیهَاالأمانُ بِمَعزَلٍ وأُمنیَّةٍ فیهَاانفِعالی وَخِفَّتی
وکنتُ ظَنَنتُ ما ظَنَنتُ وإنّها لَمانَفَعَت تاللهِ مثقال ذَرَّةٍ
فَخُلَّیتُ نفسی عن سوی حُسنِ ظَنِّها بِرَبّی فَعاشَت فی سِراحٍ وفُسحَةٍ
مَواعید عرقوب سمعتَ و شَرُّها أمانِیُّ نفسٍ کانَ فیهامَنیَّتی
وقَدنالنی رَیبُ المَنونِ عَلی الولاء
وأنقذنی الرّحمنُ من سوءِ مِیتَتی
-------------------------------------------------470--------------------------------
ولااَقدرُ تقریر تلک المهالکِ ولاأظهُرِ ماعندربّی لِحَسبَتی
ومشربُ یعقوب النبیِّ لموردی اِلی الله یشکوا البثَّ والحزنَ عفَّتی
ویُخبِرک عنهالساناتُ اَعیُنٍ جبالٍ وانهارٍ وبحرٍ وایکةٍ
ولابأس فی ذاک لماقدررأیتُه من اَنَّ سِنامَ العلمِ ذاقوامشقَّتی
وقدشهدالتاریخُ صدقاًبمثل ذا علی کلّ مَن فاق السَّباقَ بِسُبقَةٍ
وقدلَدَغَتنی حیَّةٌ فی جبالنا وإنّی قتلتُ الحیَّةَ سوءَ قَتلَةٍ
ولَدغَتُهاقدجَبَلَّتی وشَوَّهَت وکنتُ صبیّاًیالَهاسوءُلَدغَةٍ
لکنتُ مِن إحرارِ لَظی سَمَّ لَدغِها أموتُ و أحیی بُرهةٍ بَعدَ بُرهةٍ
وربّی الرَّحیمُ قد نجانی مِنَ الأذی وَأدخَلنی فی عیشةٍ مّاهَنیئَةٍ
ولکنَّنی صِرتُ أتُبلِیتُ بحیَّةٍ لَقالا هَرَبنا مِن أذٰیهٰابِثَمَّةٍ
ألٰاوَهَیَ ما بین جَنبَیَّ قَد أوَت ألٰاوَهَیَ أعدی عَدوّی لِهَلکَةٍ
--------------------------------------------------471--------------------------------
ألٰاوَهَیَ بالسوءِ أمّارةٌ فقط ألٰاوَهَیَ النَّفسُ الوَلُوعُ لِنِکبَةٍ
مَضَیناوَلَم یَحصُل لَنا طول دَهرِنا
سوٰی ما دَرَینا حِرفَةٍ بعدَحرفةٍ
سوٰی صَرفِنٰاألفاظَ بعض الطّوائِفِ سوٰی نَحوِناجمعَ دفاتِرِعُصبَةٍ
سوٰی ماعرفنامِن حَوامل أنجُمٍ تداویرهاوالخمسة ذات حیرةٍ
سوٰی سیرفیلٍ وفقَ لوحٍ مربعٍ أوالعدلُ من بیتین فیه بحصّةٍ
ولَقطٍ وتکسیرٍأساسٍ نظیرةٍ ومستَحصلٍ مَااستُحصِل لِلصّعوبةِ
ومفتاحِ مِغلاقٍ لَدیٰ ذی الکتابةِ ومُغنٍ وظِلّیٍّ من الهَندَسیَّةِ
وآلاتِ أرصادٍکأنواع حَلقَةٍ وحُکٍّ واسکافٍ ورُبعٍ ولِبنَةٍ
سوٰی نقطة قرن الغزال ونُصرةٍ وذاشکل لحیانٍ وذابیت عقلةٍ
سوٰی الإمتیازبین أصل البرائةِ وماهوأصل الاشتغال لِذِمَّةٍ
وهذافراغٌ لیس حکم التجاوزِ وهذاورودٌلیس حکم الحکومةِ
--------------------------------------------------472-------------------------------
وکان الهیولی قوةً محضةً فقط وبالصورةِ الفعلُ بَدیٰ بالضّرورةِ
مضی العمرفیهالیت شعری بمامضی یُوازی بوزنِ ساعةٍ أوسُوَیعةٍ
لقدصارعلمی عائِقی عن مشاهدی کَسَجفٍ ثَخینٍ حال بینی وشَأوَتی
وماالعلم حوزالإصطلاحات یافتیٰ بل العلمُ نورٌفی حصونٍ امینةٍ
وان لم تک النفس سراحاًفمالها إلی منزل الإحسان من نیل زُلفةٍ
ومن دَقّ باب التوبة والإنابةِ بصدقٍ واخلاص فرُدّبِخَیبَةٍ
وهل جازالإستغفارأم لیس جائزاً لمن لم یکن فی غیرإثمٍ وَحَوبَةٍ
ومن هوقدرُدَّإلی أرذلِ العُمرُ فإن لَم یَتُب فلیفعلن غیرَتوبةٍ
وفضلٌ إلٰهِ العالمین هوالرجاء وماهوفی التصنیف والعبقریّةِ
سُروری بإنّ الراحم هومالکی وإلّافإنّ العبدَفی نارِحَسرةٍ
ولایصفِ معشارَمعشارِرحمتِه لسانُ الوَریٰلوکانَ ضِعفَ المَجَرَّةِ
إلهی ومن أرجوولیس لی الرجاء سِویٰ حبِّک المکنونِ فی حُسنِ صیغَتی
-------------------------------------------------473---------------------------------
قصیدتی یَنبُوعُ الحیوةِ المُریحةِ
لَعائِرةٌ دهرَالدّهورِ قصیدتی
بِماعٰانَ یَنبُوعُ الحیوةِ فَقدجَریٰ عَلیٰ إثره الأنهارُالأربعةُ الَّتی
بهاوَعَدَالرحمنُ اهلَ تقاتِهِ وبیّن الأنهارَبتمثیلِ جَنَّةٍ
إلهی وحیث انّماانت مُنطقی نطقتُ بهٰامن غیرضغطٍ وکُلفةٍ
لک الحمدُمادارالجدیدانِ خِلفةً لک الشکرُماجاءالأصیلُ بِبُکرَةٍ
وأفرغ علیناالصبرعن کل مِحنَةٍ وتوفیقَ شکرٍعنداقبالِ مِنحَةٍ
ویامحسنُ أحسِن إلی عبدک الحسن
ومَن هویدعوک بأنحاءِدعوةٍ
----------------------------------------------474-----------------------------------